![]() |
![]() |
|
|
یه سال گذشت ...
ولی انگار ۲ یا ۳ ماه پیش بود ... یک سال پیش در چنین روزی من ایران رو به مقصد امریکا ترک کردم ... یه شب گرم از ایران خارج شدم و یه عصر خیلی سرد وارد اینجا شدم ... یه شب پاییزی بغض توی گلوم موند ... رفتم که ۳ ماهه برگردم ولی ... خیلی این ۱ سال زود گذشت ... اصلا باورم نمیشه من، اینجا ... عین برق و باد گذشت ... ولی آدم که یه جا موندگار میشه، همه چیز براش عادی میشه ... آدم هاش ... خیابون هاش ... درو دیوارش .... اونوقت یه حسی پیدا میکنه که انگار همیشه اینجا بوده ... یا انگار اینجا به دنیا اومده ... ولی همیشه دلتنگه ... نه اشتباه نکن غربزده نشدم فقط به اینجا عادت کردم... هنوزم قلبم مبتپه برای خانوادم و دوستام ... هنوز دلم پیشه تو هست، آرزوی بودن تو آغوشت و بوییدن عطرت (مامان) ... هنوز آغوشی امن تر از آغوشتون پیدا نکردم (داداشام) ... هنوز وقتی به عکس بچگیمون نگاه میکنم بغضم میگیره ... هنوز دلم میخواد همه که خوابن بشینم باهات درد دل کنم (زینب)... هنوز دلم پر میزنه برای خلوت و شطنت های سه نفریمون (من و عطیه و مریم ) ... هنوز دلتنگه دوستامم، بی ریا، باصفا که از هر کدوم یه خاطره قشنگ دارم (سمیرا، غزال، مریم، مهناز خانم، ملیحه، سیمین، فاطمه، ناهید، آمنه، هدا، مرضیه ،فرناز،زهرا، شقایق، سارا، سمانه، مریم، زینب، اکرم، دوستای گنبد، آنا، دانشکده خبر، دانشگاه چاپ همه و همه ... هنوز دلم میخواد بشنوم خانم عتیق صدام میکنن یا عکس: مرضیه عتیق یا آقای برزویه عکسامو بررسی کنه ... چی بگم زندگی دیگه ... اینجا هم برای خودش دنیای عجیب و غریبیه ... کلی مسافرت میری و کلی چیز میبینی... راستی اینجا هم عتیق پلو شدم ... پاتو از این ایالت میزاری توی یه ایالت دیگه میبینی که کلی باهم فرق دارن... خیالوناش، آدم هاش و حتی قوانینش... خلاصه دنیای هزار رنگیه... ولی آسمونش همچنان آبیه ... در باغ « بی برگی » زادم و از چشمه « ایمان » سیراب شدم. و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم. و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم. و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم. و از « دانش » ، طعامم دادند. و از « شعر » ، شرابم نوشاندند. و از « مهر » نوازشم کردند. و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم. و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم. و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم. ********* هیچ بودی ... برگرفته از کتاب "یک ، جلوش تا بی نهایت صفرها " .
|
|
+ نوشته شده در
86/07/20ساعت 17:20 توسط ترانه |
|
|
عطیه ی خوبم تولدت مبارک .... یادته پارسال ... یادته هرسه با هم بودیم ... حالا باید هرکدوم از راه دور تولدت رو جشن بگیریم ... خیلی دوست دارم بیشتر از یه خواهر ... در آن پر شور لحظه ... دل من با چه اصراري ترا خواست، و من ميدانم چرا خواست، و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده كه نامش عمر و دنياست ، اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست . *** . چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي، شب درون آستين هامان. *** مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك. از كلام سبزه زاران گوش ها سر شار، كوله بار از انعكاس شهر هاي دور. منطق زبر زمين در زير پا جاري. *** زير دندان هاي ما طعم فراغت جابجا مي شد. پاي پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند. چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد. هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر. هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند. جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد. ما گروه عاشقان بوديم و راه ما از كنار قريه هاي آشنا با فقر تا صفاي بيكران مي رفت. *** بر فراز آبگيري خود بخود سرها همه خم شد: روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب و صداي دوست مي آمد به گوش دوست. *****
|
|
+ نوشته شده در
86/07/10ساعت 8:37 توسط ترانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آوار آزاد سهراب سپهری مهدی اخوان ثالث فروغ فرخزاد فریدون مشیری دوربین دات نت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|