![]() |
![]() |
|
|
مسافر از اتوبوس پیاده شد :
"چه آسمان تمیزی!" و امتدار خیابان غربت او را برد... غروب بود ... صدای هوش گیاهان به گوش می آمد ... مسافر آمده بود ... و روی صندلی راحتی، کنار چمن نشسته بود : "دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است ... تمام راه به یک چیز فکر کردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد ... خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود ... چه دره های عجیبی! و اسب یادت هست، سپید بود و مثل واژه پاکی، سکوت سبز چمن زار را چرا میکرد ... وبعد، غربت رنگین قریه های سر راه ... و بعد تونل ها ... دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است... و هیچ چیز، نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه نارنج میشود خاموش، نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست، نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند ... و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد." و حال شب شده بود و چراغ روشن بود ... "اتاق خلوت پاکی است ... برای فکر، چه ابعاد ساده ای دارد! دلم عجیب گرفته است ... خیال خواب ندارد ..." کنار پنجره رفت و روی صندلی نرم پارچه ای نشست : " هنوز در سفرم ... خیال میکنم در آب های جهان قایقی هست و من - مسافر قایق - هزارها سال است سرود زنده دریانوردی های کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم ... و پیش می رانم ... مرا سفر به کجا بردی؟ دلم عجیب گرفته است........................................." ( سهراب سپهری ) دلم برات تنگ شده .... می دونم دلت برام تنگ شده .... دوستت دارم مادر .....
|
|
+ نوشته شده در
85/08/19ساعت 7:46 توسط ترانه |
|
|
هر چی دوست داری بپوش ...
هر کاری دوست داری انجام بده ... هر دینی داشتی داشتی ... هر نژادی و رنگی و کشوری بودی بودی ... هر کجا که میخواهی برو ... هر رنگی بود ایرادی نداره ... هر مدلی بود قشنگه ... نه از گشت ارشاد خبری هست و نه از ۱۱۰ ... خلاصه آزادی در حد آخرش .... البته ... از آدم ها حق نداری عکس بگیری مگر اینکه راضیشون بکنی ... از ساختمان های بزرگ هم اجازه عکاسی نداری .... و بهت بد نگاه میکنن چون یه عکاس مو مشکی هستی ... ولی برای عکس خوب پول میدن ... عاشق عکس هستن اون هم از نوع طبیعتش ... حاضرن ۱۰۰۰ دلار برای یه عکس طبیعت بدن ... خب .......... و اما زندگی ... بد نیست، راحت میشه پول درآورد . یه خانه خرید البته قسطی و بد راحت زندگی کرد ... اما برخی زندگی های سرد و بی روحی دارن و از هم پاشیده ... بعضی از بچه های اینجا نمیدونن بابا مامانشون کیان ... ولی همه با هم روراستن و دروغ تو کارشون نیست نه تو کار و نه تو عشق، اینجاشه که خیلی با ایران فرق داره ... کسیو با حرفای دروغین سر کار نمیذارن ... اگه یکیو دوست دارن واقعا دوست دارن و اگه ندارن به طرف میگن ... خلاصه حراف توشون کمه (البته حرف از نوع دروغش) ... راستی امروز هالوینه همه تا امروز کدو میخرن و جلوی در خونشون میذارن و بچه ها تو شب لباس های عجیب میپوشن و میرن در خونه مردم و ازشون شیرینی میگیرن، بزرگترها هم لباس عجیب میپوشن و میرن پارتی... این هم عکس از همین مراسم و عکسهای دیگر :
من :
باز هم من در لباس از نوع هالوینی جلوی در خانه:
من و یکی از اهالی اینجا :
پسر عمو (سمت چپ) و دوستانش در خانه:
و در آخر من :
|
|
+ نوشته شده در
85/08/10ساعت 3:24 توسط ترانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آوار آزاد سهراب سپهری مهدی اخوان ثالث فروغ فرخزاد فریدون مشیری دوربین دات نت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|