تبليغاتX
خانومی
همه رنگ ها با من آشنایند.

هر موجی که از سینه دریا برمیخیزد،

به سوی من پیش می آید و برایم پیامی در ساحل می نهد و باز می گردد.

جاذبه ای مرموز مرا به این سرزمین می کشاند.

هوا عطری به مشامم میریخت که گویی،

دیری نیست که او از اینجا گذشته است.

بوی گل صوفی در فضا پراکنده بود.

سکوت بود و سخن بود.

هنوز نقش وجودی نبود.

اما طرح دوست داشتن بر سینه عدم نقش شده بود.

گویی بندی نامرئی ،

پای دل مرا به اینجا بسته است.

دل مرا با این سرزمین کاری هست.

                                     (شریعتی)

دیگه نمیتونم تصمیم بگیرم...

حتما تنها میشی...

پای دلم به عشق تو بسته شده...

دلم شور میزنه...

میترسم...

خیلی سخته...

مادرم دوستت دارم...

توکل به خدا...

+ نوشته شده در  85/06/28ساعت 2:54  توسط ترانه | 
سفر ...

باز هم سفر ...

ولی این بار بی خبر ...

حتی خودش هم شوکه شد ...

گفت میره ۳ روزه میاد ولی فکر کنم رفت برای ۳ ماه ...

برای همه این سفر ناگهانی بود حتی برای خودش ...

خوب باید صبر کرد....

خودش میگفت نمی تونم ازت دور باشم ...

و می دونم که نمی تونه ...

و می دونه که نمی تونم ...

آخه می دونی دوست دارم ...

می دونم دوسم داری ...

کاش من هم بتونم بیام پیشت ...

ولی اگه من بیام یکی خیلی تنها میشه ...

آخه دوسش دارم ...

می دونم دوسم داره ...

نمی دونم باید صبر کرد ...

دوست دارم ...

دوستش دارم ...

خیلی زیاد ...

+ نوشته شده در  85/06/21ساعت 2:2  توسط ترانه | 
محبوبم، تو را در رویاهایم دیدم ام.

            در خلوت خویش،

                             روی زیبایت را.

تو همدم جان منی و نیمه دیگر زیبایی ام،

         که هنگام آمدنم به این جهان از آن جدا شد.

دلبندم، دزدانه آمده ام.

        پاورچین پاورچین،

                   تا به تو رسم.

به راستی تویی آیا

        که در برابرم ایستادهای؟

                   آره تویی...   

شکوه دنیا را رها کرده ام

       تا با تو به بهشت سرزمین های دور ره برم

                  و باده زندگی و مرگ را با تو از یک ساغر سرکشم.

محبوبم، بیا به جهانی چنان دور رویم

       که دست چرکین بشر بدان راه نباشد.

+ نوشته شده در  85/06/16ساعت 0:46  توسط ترانه | 
و دست زندگی چه سبک می شود و شب چه پر ترانه

      آنگاه که همدیگر را باور داریم و به هم مهر می ورزیم.

در چنین زمانهایی، همه چیز سبک تر می شود.

     و ترانه از میان تاریکی ها سر بر می آورد.

ممنونم.

+ نوشته شده در  85/06/08ساعت 2:41  توسط ترانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
آوار آزاد
سهراب سپهری
مهدی اخوان ثالث
فروغ فرخزاد
فریدون مشیری
دوربین دات نت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
پیوندها
بانو
سوز اشک(ملیحه)
نم نم بارون
کوچولو می نویسد
شبگرد
سیما
سلام خدای من (آمنه)
ری را (زهرا)
مبینا
نیلوفر
محمد (blueland)
Writ (...)
شورابیل (مسلم)
عکس نگار (مسلم)
هساره (مسعود)
مازیار نیک خلق
گامبالو (محسن)
دلاور کوچولو (رضا)
گوهر (بهزاد)
محمد صادق
مشکی پوش کوچک (علی)
مداد سیاه
سر برگ (سید وحید)
لحظه لغزش شاتر (محمد رضا)
پری کوچولو
غروب من (میثم)
دنیای آلن
اميد فتاح پور
علیرضا(هم نوا)
هدیه ای به هدیه تهرانی (امید)
دلنوشت (مهران)
یکا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان