![]() |
![]() |
|
|
دو روح وابسته به دیار ستارگان،
به دیدار یکدیگر آمدند در آسمان. و دیده به هم دوختند خاموش و بی زبان. مرد آواز نمی خواند اما گلوی آفتاب سوخته اش از ترانه می تپید. و زن ایستاده بود و رقص شاد اندام هایش را در خود نهفته داشت. |
|
+ نوشته شده در
85/05/30ساعت 2:7 توسط ترانه |
|
|
به گل گفتم: "عیب تو در این است که قامتت کوتاه است..." گفت: "آری، اما دقیقا به همین خاطر آدم ها مجبورند جلویم تعظیم کنند..." ( آرش نورآقایی) ولی باید مراقب بود تا له نشی.... و گاهی سرو بودن بهتر از گلی زیبا بودنه ... |
|
+ نوشته شده در
85/05/26ساعت 0:42 توسط ترانه |
|
|
دوست خوب پیدا کردن غنیمته...
البته بعد از اینکه آدم زندگیشو از آدم پست و فرومایه خالی کرد... من تو این ماه دوستان خوبی پیدا کردم چون زندگیمو از وجود موجودی پست و گربه صفت خالی کردم... این شعر رو یکی از همون دوستان خوب گفته به دلم نشست : سپیده و شب در هم می لولیدند... بلبلی می خواند و غنچه ای می شکفت... غنچه پرسید:" آیا تنها برای من میخوانی؟" بلبل گفت:" آری." این تازه ترین دروغ او بود ... بلبل پرسید:" تو آیا تنها به عشق من شکفتی؟" غنچه گفت: "نه." و این تنها دروغ او بود... چند لحظه ای بعد... صبح تازه ای دمید که دروغ نبود... (آرش نور آقایی) از این دوست خوب شعرهای زیادی پیشم دارم هر چند وقت یک بار براتون مینویسم .. امیدوارم خوشتون بیاد... راستی این وب بهترین دوستمه که یه مطلب واقعا عالی (حرف دل من) نوشته (ممنون): http://www.banoo.persianblog.com/ حتما بخونیدش... |
|
+ نوشته شده در
85/05/20ساعت 2:3 توسط ترانه |
|
|
کنار گل تو نشستم اما چشم از تو بر نداشتم، نزدیک ترت آمدم، نزدیکتر...و خدا مرا از زیر چشمهای بزرگ و شوخ و هوشیار و مهربانش می پایید.
دیدم که گل تو همچون خاکستر حلاج می تپد ... من بیتاب شدم، شنیدم صدایی که به صدای سایش بالهای پرندگان می مانست نام مرا میبرد، گویی نام خود را از عمق درونم می شنوم. تو مرا همچون هیچگاه، به نامم خواندی و همچون هیچگاه، بر آن چیزی افزودی که جز آن لحظه دیگر بر زبان نیاوردی. برداشتم! سبک بودی و نرم، گلی به رنگ طلا. در دستم گل تو بود و در برابر خداوند! درونت را از صافی می دیدم. هسته ای سخرنگ در آن می تپید و دو دانه گوهر که با موی مرموزی به آن هسته پیوسته بود. برداشتم وایستادم. تو در دستهایم و خداوند در برابرم ،گرمای تن مرا داشتی... دوست داشتم سرم را آهسته خم کنم و آن را ببوسم، اما خدا مینگریست... خواستم ناگهان آنچه در مشت دارم، ببلعم، نمیشد... خواستم آن را بر روی صورتم بگذارم وآن را غلیظ فشار دهم آنچنان که کاسه چشمانم از تو پر شود، اما از خدا خجالت می کشیدم... دستهایم را با ادب، آهسته و لرزان پیش آوردم.... تو سخت می تپیدی، چنانچه نزدیک بود از دستم بیافتی... و من چه دلهره داشتم! چه ترسی داشتم! و خدا می نگریست...... ... ناگهان خدا با لحنی که از محبت لبریز بود گفت: فرزندم! او را خودت بساز. و من به قدری اشک ریختم که تو در دستهای من خیس شدی. با تو ، همه رنگهای این سرزمین مرا نوازش مییکنند... با تو، سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه میزند... با تو، من با بهار میرویم... با تو، من در عطر یاس ها پخش می شود... با تو من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را مینوشم. وبی تو... بی تو، رنگها این سرزمین مرا میازارند... بی تو، نسیم هر لحظه رنجهای خفته را در سرم بیدار میکند... بی تو، من با بهار می میرم... بی تو، من در عطر یاس ها می گریم... بی تو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم... پس با من بمان... برای همیشه بمان... و خدا با محبت لبخندی زد. |
|
+ نوشته شده در
85/05/06ساعت 3:18 توسط ترانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آوار آزاد سهراب سپهری مهدی اخوان ثالث فروغ فرخزاد فریدون مشیری دوربین دات نت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|