تبليغاتX
خانومی
چهارشنبه سوری ....

شب آخرین چهارشنبه سال ....

قرار یک مهمانی ......

شادی در کنار دوستان بودن .....

زنگ  تلفن برای رفتن سر برنامه .......

خداحافظی از دوستان .....

آژانس .... آدرس..... و بیمارستان سوانح سوختگی .....

پوشیدن لباس استریل .............انتظار ......

بیمار پشت بیمار .....

مادر گریه کنان ...... پدر بی قرار ....... خواهر نالان ....... برادر بر سرزنان .....

فریاد سوختم ........ نمی بینم .......

دست قطع شده .... چشم کور شده .......بوی سوخته گوشت بدن .....

تکه های سنگ به خون آغشته ....... باند ... خون ...................مرگ .....

یک چهره آشنا ..........اضطراب .........دلهره

کنار زدن دکترها، فیلم بردارها، عکاسها، پرستارها ........

دلهره دیدن چهری آشنا ......................

شکر خدا گفتن .................................. آشنا نبودن ......

و ...........................................................................

بخشیدن ...............................................................

....................................................................................

خدایا این گونه اتفاق ها برای دوست و دشمن نیافته.......

و هیچ کس راضی به زجر دیگری نباشه .......................

و .........................................................................

بخشیدم .............................................................


ببخشید اگه عکس ها دلخراش هستن .....

+ نوشته شده در  84/12/24ساعت 23:22  توسط ترانه | 
۱ ماه دیگه هم گذشت .......

ماه های دیگه هم خواهد گذشت .......

و هر ماه بهتر از ماه قبل خواهد بود .......

و این ۱ ماه چه خوب و پر بار گذشت ...........

به امید ماه های بعد و روزهای خوبی که در راه هستند .......

+ نوشته شده در  84/12/23ساعت 15:14  توسط ترانه | 
برای شخصی که برای من کامنت گذاشته بود(این مطالب رو خوبه همه تو ذهن خودشون حک کنند تا راحت دروغ نگن و معنی واقعی خیلی از گفته ها رو بفهمن) :

عشق دردناک است زیرا که راه را برای سرور همراه می سازد٬ عشق دردناک است.زیرا انسان را دگرگون می سازد. عشق یک دگردیسی است و هر گونه تحولی دردناک خواهد بود ٬ این همان دردی است که نوزاد در هنگام ترک رحم مادر احساس می کند و چون این تحول از خود به حالت بی خودی است٬ رنج بسیار عمیق است٬ ولی تو بدون رفتن از درون رنج نمی توانی به شعف دست یابی.. اگر طلا بخواهد ناب شود٬ ناگزیر باید از آتش بگذرد.

انسانی که دیگری رادر عشقی عمیق و شدید و شعفی کامل نشناخته باشد٬ هرگز خودش را نخواهد شناخت٬ زیرا آینه ای ندارد تا بازتاب وجودش را در آن ببیند. رابطه یک آینه است و عشق هرچه خالص تر و والاتر باشد٬ آینه ای بهتر و تمیزتر است ولی عشق والا یعنی اینکه تو باز باشی٬ عشق والا یعنی اینکه تو آسیب پذیر باشی.تو باید حصارها و زره پوشت را بیاندازی٬ این دردناک است. تو باید مخاطره کنی ٬ آری دیگری می تواند تو را آزرده کند٬ این ترس از آسیب پذیر بودن است٬ دیگری می تواند تو را انکار کند٬ ترس از عاشق بودن در همین است٬ تصویری که تو از خودت در دیگری خواهی یافت شاید زشت باشد٬ نگرانی این جاست....! پس از آیینه پرهیز کن! ولی با پرهیز از آیینه تو زیبا نخواهی شد٬ با پرهیز از موقعیت تو رشد نیز نخواهی کرد...... انسان باید از عشق عبور کند.

انداختن نفس البته بسیار دردناک است زیرا به ما آموخته اند که نفس را پرورش دهیم٬ ما می پنداریم که نفس تنها گنجینه ماست٬ ما پیوسته از آن محافظت کرده ایم و آن وقت عشق از راه میرسد.. برای عاشق شدن تنها چیزی که نیاز داری ایناست که نفس را کنار بگذاری و این یقینا دردناک است...

عشق یک نردبام است .. با یک نفر شروع می شود و به تمامیت ختم میگردد. عشق آغاز است و پروردگار انتها ترسیدن از عشق٬ ترسیدن از دردهای روزافزون عشق یعنی محصور ماندن در زندان تاریکی.

عشق مشکل آفرین است.. عشق تنها چیز واقعی است که ارزش تجربه اش را دارد و هر چیز دیگر در درجه دوم اهمیت است٬ اگر اینها به عشق کمک کنند خوب است .. بقیه چیزها فقط وسیله هستند ولی هدف عشق است.

ما دیگر آن قدر شهامت نداریم تا وارد یک ماجراجویی به نام عشق شویم. پس مردم به اعمال جنسی علاقه نشان می دهند زیرا این مخاطره آمیز نیست چیزی گذرا است و تو درگیر نمیشوی... عشق یعنی درگیری .. عشق تعهد است ٬ عشق پدیده ای گذرا و موقتی نیست.وقتی که عشق ریشه بگیرد برای همیشه هست می تواند یک درگیری تمام عمر باشد٬ عشق به صمیمیت نیاز دارد ودیگری تنها وقتی میتواند آینه باشد که صمیمیت وجود داشته یاشد.عشق واقعی اصیل است.. عشقی است که شخص در آن گم می شود و توسط آن مسخ میگردد و در این عشق دیوانه می گردد.

عشق واقعی آتشی دیرپاست که همیشه در جان شعله میکشد٬ نه رنگ می بازد٬ نه سرد می شود و نه می مرد و هرگز به چیز دیگر بدل نمیشود.

انسان باید در چنین عشقی به سر برد که آماده باشد همه چیز را به مخاطره افکند٬ این عشق واقعی است.

 --گفته اند که روزی مجنون به این نتیجه رسید که با دیدن لیلی ، هرآنچه که ارزش دیدن داشته باشد دیده است، پس نگه داشتن چشمانش دیگر چه استفاده ای دارد؟ او تصمیم گرفت که فقط هرگاه لیلی بیرون آمد، چشمانش را باز کند در غیر این صورت نابینا باقی خواهد ماند، زیرا دیگر چیز با ارزشی برای دیدن نیست.


روزها و هفته ها گذشت و لیلی نیامد و مجنون چشمانش را باز نکرد.
خداوند بر او رحمت آورد. به مجنون گفت:” چشمانت را باز کن من خود خداوند هستم. تو در دنیا همه چیز را دیده ای ولی مرا ندیده ای. ببین چه کسی در برابرت ایستاده.”
مجنون پاسخ داد:” برو. من تصمیم گرفته ام که فقط لیلی را ببینم. هیچ چیز دیگر ارزش ندارد. شاید تو خدا باشی، ولی من اشتیاقی ندارم. فقط برو و مرا راحت بگذار.”


خدا گفت:” چه می گویی؟ من تا کنون با کسی چون تو برخورد نکرده ام. سالکان و مجذوبین در طلب و دعا و تمرین هستند و آن وقت نیز دیدار من بسیار بسیار دشوار است.من اینک خودم آمده ام ! من چون یک هدیه بر تو نازل شده ام و آن وقت تو رد می کنی؟
و مجنون گفت:” اگر تو واقعا می خواهی من ببینمت، همچون لیلی بیا! من نمی توانم چیز دیگری ببینم. اگر چشمانم را هم باز کنم باز هم چیز دیگری نمیبینم.من به هر چه نگاه می کنم لیلی آنجاست. لیلی قلب من است و روحم را تسخیر کرده و من هرچه را ببینم از راه دلم می بینم.متاسفم در قلبم هیچ جای دیگری برای هیچ چیز نیست.
متاسفم، مرا ببخش، ولی برو و مرا راحت بگذار.”

عشق این است. عشق مشروط نیست. تو فقط برای خوشی خالص آن عاشق می شوی و عشق مطلق است، هراس و تردید نمی شناسد. زخم بر میدارد عمیق و کشنده اما شیرین و و دیدن معشوق التیام آن است.

--------------------------------------

متاسفم که انسان های دو رو و با حداقل صداقت در اطرافم زیاد هستند و گاهی هم هیچی نمیگن و من خودم حس میکنم و میفهمم که دروغگو های ماهر و هوسبازهای خوبی هستند که میخواهند به هدف های پلیدشون برسن.

+ نوشته شده در  84/12/12ساعت 1:47  توسط ترانه | 
خب ....

دوباره شروع شد .....

دوباره درس و امتحان ....

دوباره دوران خوش دانشگاه ....

البته یه دانشگاه دیگه و رشته ای دیگه ولی مرتبط ......

فقط امیدوارم درس جدید و دانشگاه جدید هم مثل قبلی باشه با همون صفای قبلی .....

راستی نگفتم .... دانشگاه قبول شدم ...... 

+ نوشته شده در  84/12/04ساعت 11:22  توسط ترانه | 

سفر ...

سفر ....

خیلی خوب بود ....

خوش گذشت ....

و فقط حسرت خوردیم که تمام شد ....

یه سفر به یاد ماندنی با یه دوست عزیز .....

جای همگی خالی .....

+ نوشته شده در  84/12/02ساعت 10:48  توسط ترانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
آوار آزاد
سهراب سپهری
مهدی اخوان ثالث
فروغ فرخزاد
فریدون مشیری
دوربین دات نت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
پیوندها
بانو
سوز اشک(ملیحه)
نم نم بارون
کوچولو می نویسد
شبگرد
سیما
سلام خدای من (آمنه)
ری را (زهرا)
مبینا
نیلوفر
محمد (blueland)
Writ (...)
شورابیل (مسلم)
عکس نگار (مسلم)
هساره (مسعود)
مازیار نیک خلق
گامبالو (محسن)
دلاور کوچولو (رضا)
گوهر (بهزاد)
محمد صادق
مشکی پوش کوچک (علی)
مداد سیاه
سر برگ (سید وحید)
لحظه لغزش شاتر (محمد رضا)
پری کوچولو
غروب من (میثم)
دنیای آلن
اميد فتاح پور
علیرضا(هم نوا)
هدیه ای به هدیه تهرانی (امید)
دلنوشت (مهران)
یکا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان